سبط ابن الجوزي ( مترجم : محمدرضا عطائى )

174

تذكرة الخواص ( شرح حال و فضائل خاندان نبوت ) ( فارسي )

رساند و خلافت را بعد از خود به آغوش فلان ( عمر ) افكند ، - ( 1 ) و در روايتى آمده است : آن را به آغوش دومى انداخت - خدايا جاى بسى تعجّب است كه وى ( أبو بكر ) در زمان زندگيش فسخ بيعت مردم را درخواست مىكرد « 1 » ولى چند روز از عمرش مانده ، خلافت را براى عمر وصيّت كرد « 2 » خلافت را در جاى ناهموار قرار داد كه ملاقات با او ( عمر ) رنج‌آور بود و زخم زبانش تند بود اشتباه او بسيار و عذر خواهيش فراوان بود . پس مردم در آن زمان به پيمانى كه با او بسته بودند گرفتار شدند تا اين كه او نيز راه خود را به پايان رساند - ( 2 ) و در روايتى آمده است : در حالى كه او زمان حياتش فسخ بيعت مردم را درخواست مىكرد ناگهان خلافت را براى ديگرى ( عمر ) پس از مرگش قرار داد ، اين دو نفر غارتگر ، خلافت را مانند دو پستان شتر بين خود قسمت كردند . او خلافت را در جاى درستى قرار داد - پس مصاحب با او ( عمر ) مانند كسى بود كه سوار بر شتر سركش باشد اگر مهارش را سخت نگهدارد بينى شتر پاره شود و اگر به حال خود واگذارد در پرتگاه هلاكت بيفتد . » - ( 3 ) و در روايتى آمده است : « مردم در زمان او گرفتار اشتباه شدند و در راه راست قدم ننهادند - پس من صبر كردم تا او ( عمر ) راه خود را به پايان رساند . امر خلافت را به شوراى شش نفرى واگذاشت « 3 » كه مرا هم يكى از آنها پنداشت ، بار خدايا تو را به خاطر اين شورا به يارى مىطلبم ، در چه زمانى و از چه ! و به وسيلهء چه ؟ و براى چه از من دورى مىكند ؟ ولى من از ايشان در فراز و نشيب ( به خاطر مصالح دينى ) پيروى كردم و در هر جا رفتند من هم با آنها رفتم و در اين مدت غمبار و تا پايان آن زمان ، من صبر كردم تا اين كه سومى ( عثمان ) بر سر كار آمد » . ( 4 ) و در روايتى آمده است : « بار خدايا از اين شورا به تو شكوه مىبرم ! چگونه دربارهء من شك و ترديد نمودند

--> ( 1 ) مىگفت : أقيلونى فلست بخير منكم و علىّ فيكم . يعنى اى مردم ! مرا رها كنيد و بيعت خود را از من فسخ كنيد كه من از شما بهتر نيستم و حال اين كه على در ميان شماست - م . ( 2 ) در اينجا جمله‌اى كه در نهج البلاغه آمده ، ذكر نشده : « لشدّ ما تشطّر اضرعيها » اين دو نفر خلافت را مانند دو پستان شتر ميان خود قسمت كردند - م . ( 3 ) عمر ابتدا گفت : من هفت نفر را شايسته مىدانم كه از رسول خدا شنيده‌ام آنها اهل بهشتند : اوّل سعد بن زيد است چون با من خويشاوند است او را خارج مىكنم و شش نفر ديگر : سعد بن ابى وقاص ، عبد الرّحمن بن عوف ، طلحه ، زبير ، عثمان و على ، و بعد براى هر كدام يك عيبى گفت و سرانجام امر خلافت را به شورا واگذار كرد - م .